X
تبلیغات
آسمان نوشت - دل نوشت

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

نوشتن توهـــم هم‏‏‌صحبتی است در ژرفنای تنهایی ...

شنبه 30 آذر1392
آسمان نوشت نویسنده: حیران

بی تو هر شبم یلداست ...

شب ِ یلدا
یعنی هر شب
وقتی که تو نیستی ...!

:: انتخابش با خودت ، می توانی هر روز کوهی از غم را با خودت حمل کنی ، سنگریزه های این کوه هم هی سر بخورد ته دلت ، هی تلمبار شود جمع شود تمام دلت را پر کند دل آشوبه بگیری ، غمش زمین گیرت کند ، هر روز پژمرده تر شوی ، اصلا می توانی بخوابی رو به قبله پاهایت را هم دراز کنی و منتظر فرشته مرگ بمانی که بیاید با خودش ببردت راحتت کند خلاص شوی از این زندگی نکبتی که برای خودت ساخته ایی ... یا می توانی غصه را بگذاری روی شانه هایت هر جا رسیدی کمی از آن را بگذاری گوشه ایی و بروی به سوی باقی زندگیت. انتخابش با خودت ، یادت نرود ما آدمها نقاشان زندگی خودمان هستیم روزهای مان را خودمان رنگ می کنیم رنگ روزمان بستگی به قلمو و سطل رنگی دارد که دستمان گرفته ایم سطل رنگ خاکستری و سیاه مطمئنا روزمان را سبز نمیکند. فردا روز دیگری ست شاید آغاز فصل دیگر ، بالاخره از یک جا باید شروع کنی ، یک روز باید بنشینی سر صبر تکه تکۀ دلت را جمع کنی. بچسبانیش. بگذاری سر جایش. بلند شوی خاک لباست را بتکانی راه بفتی باید یاد بگیری که خوشبخت شوی باید یاد بگیری قلمو و سطل درست را برداری ، انتخابش با خودت ، مختصر و مفید نوشتم شاید کاری برای خودت بکنی ...
ʚϊɞ وقتی که می رفتی ... بهار بود ، تابستان که نیامدی ... پاییز شد ، پاییز که برنگشتی ... پاییز ماند ، زمستان که نیایی ... پاییز می ماند ، تو را به دل پاییزی ات فصل ها را به هم نریز ...
ʚϊɞ از بی کسی منال ، نگو که بیزاری از تختت ، نگو که تخت یکنفره یعنی تنهایی گاهی تخت دو نفره یعنی دو بار تنهایی ...
ʚϊɞ چه سخت است تُنگ ماهی بـودن !!نشکنی زندانبانی ، بشکنی قاتلی ... خوش به حال آبــــ !
ʚϊɞ بین مرگ و زندگی ، جایست که من سالهاست ، به آن پناه برده ام ... سکوت ...!
ʚϊɞ قرار بود بی تو بمیرم ، خدا کشتنم را فراموش کرده !؟ یا تو قرار است برگردی !؟
ʚϊɞ از این ساده تر بلد نیستم ؛ هوا سرد است ، مراقب خودت باش ...!
ʚϊɞ من ، حرفهایی که نشود گفت را گریه می کنم ...!
ʚϊɞ دنیا پُر است از آدم هایی که نیستند ...!

Ѽ سنجاق : باقی ِ قصه ، حرفای خودمونی ...!! بدون ِ رمز !!!
Ѽ پیوست : امکان درج نظر جدید وجود ندارد ...

بی تو هر شبم یلداست



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


پنجشنبه 7 آذر1392
آسمان نوشت نویسنده: حیران

بدون ِ تو ...

نبودن تو ...
فقط نبودن تو نیست ؛
نبودن خیلی چیزهاست !

:: اینکه آدم یه حسی داشته باشه ... خشمگین باشه، ناراحت بشه، عصبانی، غمگین، خوشحال، دلخور، شرم‌زده یا هر حس ِ دیگه‌ای داشته باشه، حتی اگه حس ش بد باشه، بهتر از اینه که آدم به جایی برسه که دیگه هیچ حسی نداشته باشه. هیچ فرقی براش نکنه، هیچ موقعیتی، هیچ اتفاقی … اون وقته که آدم می‌فهمه خیلی وقته مُرده و خودش هنوز خبر نداره ...!
ʚϊɞ باد! موهایم را سر به هوا نکن ؛ باران ! لبانم را " تر" نکن ؛ پاییز دست از سرم بردار ؛ زندگی! رهایم کن ، او مدت هاست مرا نمی خواهد ...!
ʚϊɞ نه پنجره‌اي اضافي دارم كه تو را در آن بگذارم و نه ميزي ! معشوقه‌اي نيز در اين شهر ندارم ؛ اي گل ! ترا بخرم و چكارت كنم !؟
ʚϊɞ بی تو هم می شود زندگی کرد قدم زد ، چای خورد ، فیلم دید ، سفر رفت ؛ فقط بی تو نمی شود به خواب رفت !
ʚϊɞ زمان مشکلی رو حل نمیکنه فقط ، بس که با مشکل سر و کله میزنیم ما تو مشکل حل میشیم ...
ʚϊɞ سخت بود فراموش کردن کسی که با او همه چیز و همه کس را فراموش می‌کردم !
ʚϊɞ برو برایِ تمام قبرهایِ بی نشان فاتحه بخوان ! من در درون خودم ؛ مُرده اَم !
ʚϊɞ از قدیم گفتند : دور شو ، عزیز شو ؛ دور شدم اما فراموش ....!!
ʚϊɞ من اینجا ، تو آن جا ... بگذار باران هم برای خودش ببارد ...!

Ѽ پیوست : امکان درج نظر جدید وجود ندارد ...

بدون تو



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


جمعه 1 آذر1392
آسمان نوشت نویسنده: حیران

چیزی نپرس ...!

نفس میکشم تا به جای مُرده خاکم نکنند
این گونه است حال ِ من ...
چیزی نپرس ...!

:: خوشحالم که هنوز آسمان نوشت رو نگه داشتم واسه غرغر کردنام ،  همین که بعد هفته ها میام می بینم هنوز کسایی هستن که بیادم هستن موهای بدنم سیخ می شه ! راستش یه جاهایی هست تو زندگی که آدم مستاصل میشه بین خواستن و نخواستن آدما بعد انقدر فشار نداشتن از همه طرف تو زندگیش زیاده که به خودش میگه ما که هیچی نداریم بزار حداقل دو تا آدم داشته باشیم تو زندگیمون .. اولش خوبه انگار همه حس نداشتن هاش ارضا میشه همه کمبود محبت هاش همه کمبود دوست داشته شدن هاش و خیلی چیزای کوچیک و بی ارزش دیگه .. بعد میبینه نمیشه نمیکشه نمیتونه باز شروع میکنه به حذف کردن آدما انگار به این نقطه میرسه که میفهمه دردش محبت نیست دردش عشق نیست دردش خیلی چیزاست خیلی چیزا که نمیفهمه چیه اما میدونه یه چیزایی هست ...
ʚϊɞ گاهی مایلم ماهی باشم !! ماهی هشت ثانیه حافظه بیشتر ندارد ... بی هیچ خاطره ای ...!
ʚϊɞ در این پاییز منتظر باران نباشید خداوند تمامی ابرهای باردار را در چشمان من جا داده است ...!
ʚϊɞ خیالت ، مثل چرت صبحگاهی است ! همه اش با خودم می گویم فقط پنج دقیقه دیگر ...!
ʚϊɞ کاش باران بودم ! دقیقا می گذاشتم روزی که چترت را جا گذاشتی می باریدم ...!
ʚϊɞ چشم هایم فقط دریچه ایست به بیرون ؛ چشم هایم ، این روزها ورودی ندارند ...!
ʚϊɞ مادرم که می گرید ، من به عقایدم شک می کنم ...!
ʚϊɞ انسان ـ بی‌اندوه ـ تنها سایه‌ای از انسان است ...!
ʚϊɞ -از هوا- دور شدن دلیل دل‌تنگی‌ست ...

Ѽ سنجاق : باقی ِ قصه ، حرفای خودمونی ...!! بدون ِ رمز !!!
Ѽ پیوست : امکان درج نظر جدید وجود ندارد ...

چیزی نپرس ...!



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


شنبه 16 شهریور1392
آسمان نوشت نویسنده: حیران

تازه فهمیده ام ...

شبیه رود بودی
زلال و جاری و گذرا ؛
قرار اگر به ماندنت بود
که مرداب می‌شدی.
من اینها را
همین تازگی‌ها فهمیده‌ام

:: چقدر بدم میاد از اندوه های وبلاگی! چقدر بدم میاد از اینکه بیام بنویسم آه چقدر بد شد که من دلم گرفته و روز به روز آدما عوضی تر میشن و اینا ...! و تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که هیچی ننویسم و سکوت کنم و هی برم تو خودم و هی برم تو خودم ! دیدید بعضی ها هی میرن تو الکل و هی میرن تو الکل !؟ ، یا هی میرن تو عشق و هی میرن تو عشق، یا هی میرن تو روزمرگی و هی میرن تو روزمرگی، یا میرن تو دود، یا هرچی ... منم عادت کردم هی خراب شم رو سر خودم! به جهنم که یکی نمیاد بگه چه مرگته !؟ قضیه اینطوریه که وقتی روحم داغون نیست نمی تونم بنویسم، وقتی روحم یکمی داغونه می تونم بنویسم، اما وقتی خیلی داغونه بازم نمی تونم ! بنابراین ببخشید اگر دست و پای این وبلاگ مدت هاست که شکسته است ..!
ʚϊɞ همین که قرص ها خوب اند ، یعنی دلم قرص نیست ! همین که نمک ندارد این روزها ، یعنی نمکدان را شکسته ای ! که حالا ، نمکدان به دست گرفته اند و بر خستگی ام نمک می پاشند، تمام روزهایی که دلم گرم نیست و سرت گرم است ...!
ʚϊɞ از وقتی فهمیدم با خیلی از آدم ها دردهای مشترکی دارم ، یاد گرفتم دیگر  وسط احوال پرسی ها، همیشه راستش را نگویم … یاد گرفتم، خیلی خوب نباشم و بگویم خوبم …!
ʚϊɞ آنجا که دیگر احساس می‌کنی خاطره‌ای نخواهی ساخت خواهی مُرد ! زندگی چیزی‌ست میان ِ خاطراتی که ساخته‌ایم و خاطراتی که خواهیم ساخت ...!
ʚϊɞ وقتی از زمین نمی‌شود بیرون زد فرار بی‌فایده‌ست ، شبیه ِ وقتی که نمی‌خواهی گوش کنی اما می‌شنوی ...!
ʚϊɞ گاهی از خیالم بگذر ، نترس ! از تو که سالها پرسه‌گردِ کوچه های عاشقی‌م بوده‌ای چیزی کم نمی‌شود.
ʚϊɞ تلخ است آدم عادت کند به بودن ها ، به هر “بود”نی که روزی نا”بود” می شود …!
ʚϊɞ گاهی تمام شدن یک روز بیش از یک روز طول می کشد ...!
ʚϊɞ چه کسی می‌تواند بگوید "تمام شد" و دروغ نگفته باشد !؟

Ѽ پیوست : امکان درج نظر جدید وجود ندارد ...

تازه فهمیده ام ... 



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


پنجشنبه 7 شهریور1392
آسمان نوشت نویسنده: حیران

و باز تنهایی ...

تنهایی ، شاخه‌ی درختی‌ست
پشتِ پنجره‌اَم
گاهی لباسِ برگ می‌پوشد
گاهی لباسِ برف
اما ، همیشه هست !

:: در قبال شکست‌های متعدد در زندگی حفظ ظاهر پیشه می‌گیرم و غرورم را پشت رنده کردن پیاز پنهان می‌کنم. شکست‌هایی که بیش از آنکه در زندگی باشد از زندگی است و سرافکندگی‌اش بیشتر از بابت نگرش است تا روش. نگرش اشتباه هر روشی را تباه می‌کند و من مثل دوندۀ دوی استقامت در هر پیچ زندگی با نگاهی بی‌هدف گامی عقب افتادم و زندگی را با بازندگی تاخت زدم و اینک تنها پناهم پیاز شده است.
ʚϊɞ نمی دانیم اگر عبور کنیم وارد شده ایم یا خارج ؛ نمی دانیم اگر گام برداریم دور شده ایم یا نزدیک ؛ ایستاده ایم حیران ! نمی دانیم بخندیم یا گریه کنیم ...!
ʚϊɞ صبور باش دوستِ من! صبور باش و گوش کن: ما همه ، تو و من زندانی ای بیش نیستیم. زندانِ بعضی از ما پنجره دارد ، زندانِ بعضی از ما نه!
ʚϊɞ كسي مقصر نيست ، اگر هرچه مي دوم ; به آرزوهايم نمی رسم... سالهاست ظواهر دنيا امانم را بريده ...!
ʚϊɞ دیوار که باشی عاشق کسی می‌شوی که یادش نیست کی ؟! کجا ؟! به سینه‌ات تکیه داده است ...!
ʚϊɞ اگر دیگر همه از آب گل آلود ماهی میگیرند ، از بدیشان نیست ، آبهای تمیز دیگر ماهی ندارند ...!
ʚϊɞ زنگ بزن یا خبرم را بگیر ، نمی شود که دیگر هرگز نباشی ، این برای من زیادی صریح است !
ʚϊɞ تنها راه ارتباطی مان خواب است ، پس دریغ مدار ، بیا به خوابهایم ...!
ʚϊɞ می‌سوزم با اینکه می‌دانم باد هم خاکسترم را نمی‌برد ...!

Ѽ پیوست : امکان درج نظر جدید وجود ندارد ...

تنهایی



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


سه شنبه 29 مرداد1392
آسمان نوشت نویسنده: حیران

عجیب ، بیادت هستم ...

و حالا هر ساله
در این روزهای مرداد ماه
در این شب های گرم بی هویت
آنقدر عمیق گریه می کنم
تا تازه تر شوم ...!
راستش از خدا که پنهان نیست
از تو چه پنهان
نیت کرده ام هر شب
بی ملاحضه یادت کنم !

:: از یه جایی به بعد ، مرض چک کردن موبایلت خوب میشه ! حتی یه وقتایی یادت می ره گوشی داری ! از یه جایی به بعد ، دیگه دوس نداری هیچکس رو به خلوت خودت راه بدی حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه ، از یه جایی به بعد ، وقتی کسی بهت می گه دوست دارم ! لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری ، از یه جایی به بعد ، فقط یه حس داری حس بی تفاوتی نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی و نه از دوست نداشتن ها ناراحت ، از یه جایی به بعد ، توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم فقط نگاه می کنی ...
ʚϊɞ دیوانه نمی گوید: دوستت دارم ، دیوانه می رود همه دوست داشتن را به هر جان کندنی جمع میکند از هر دری !! میزند زیر بغل می ریزد پای کسی که قرار نیست بفهمد دوستش دارد ...!
ʚϊɞ این زندگی با من نمی سازد ؟ نسازد ! اصلا بگو تا می تواند غم ببارد ، دیگر پذیرفتم که تنهایی بدیهی ست حتی اگر از آسمان ، آدم ببارد !
ʚϊɞ ﮔﺎﻫﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮐﻪ ! ﯾﻌﻨﯽ ﻃﺮﻑ ﺍﺯﺕ ﻗﻄﻊ ﺍﻣﯿﺪ ﮐﺮﺩﻩ ، ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ” ﺩﺭﮐﯽ ” ، ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ” ﮔﻔﺘﮕﻮ ”
ʚϊɞ بعضی روزها انسان فقط خسته ست نه تنهاست ، نه غمگین ... و نه عاشق فقط خسته ست ...!
ʚϊɞ پیاده‌روی غم آدم را روی تمام زمین پخش می‌کند تا زمین شاهد باشد چه‌قدر گاهی غم‌گینی ...
ʚϊɞ من به هیچ سیگاری نه نگفته ام بعد از تو ؛ آتش می زنم دودمان تنهایی را و آه می کشم !
ʚϊɞ دیدی آدم دلش هوای کسی را می کند اما سخنی باقی نمانده برای گفتن ...!
ʚϊɞ بی تفاوت باش ، به جهنم ، مگر دریا مُرد از بی‌ بارانی ؟!

Ѽ سنجاق : باقی ِ قصه ، یه درد و دل دوستانه اس ...!! بدون ِ رمز !!!
Ѽ پیوست : امکان درج نظر جدید وجود ندارد ...

عجیب ، بیادت هستم ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


جمعه 11 مرداد1392
آسمان نوشت نویسنده: حیران

من هم رفتم ....

سلام عشق ِ قدیمی
حالت را نمی‌پرسم
خبرهایت هم مهم نیستند .
یک‌راست می‌روم سر ِ اصل ِ مطلب !
قول داده بودم که اگر پایم لرزید
خبرت کنم ...
خواستم بگویم
دلم دارد می‌لرزد ...
برای کسی که " تــــو " نیستی .
تمام ِ قول و قرارهایمان هم برود به درک !
تا امروز تـــو رفته بودی ؛
امروز من هم رفتم .

:: تصمیم گرفتم دنیامو خلوت کنم ، و فقط کسانی رو نگه دارم که ارزش ِ موندن دارن! این دنیای شلوغ پلوغ ِ سرسام آور خستَم کرده!... همه دوستام رو دوست دارم ، اما اگه یه تعامل ِ دوطرفه بوده که باعث می‌شده پیشم باشند، ترجیح میدم که همین لحظه تمومش کنند... و اگر نکنند ، خودم این کار رو می‌کنم ...!!
ʚϊɞ دلم کبوتری شد سوی تو پر کشید هی بال زد ، هی بال زد ، هی بال زد اما نرسید ! ای دور از دست ؛ بال های تنهایی اش خسته است نه توان رسیدن به تو را دارد نه نای برگشتن به سینه ی من ...!
ʚϊɞ یک لبخندم را بسته بندی کرده ام برای روزی که اتفاقی تو را می بینم ! آنقدر تمیز می خندم که به خوشبختی ام حسادت کنی ...!
ʚϊɞ در بازی زندگی یک کودک و یک پیرمرد تنها هم بازیان منند. یکی مرا به خنده وا می دارد دیگری اشک هایم را پاک می کند !
ʚϊɞ چقدر دلم تنگ شده است برای شنیدن یک دوستت دارم از زبان شما ؛ کاش بودی و باز هم برایم دروغ می گفتی !
ʚϊɞ احساس می کنم پیرمردی هفتاد و چند ساله ام ؛ که دارم خواب بیست و چند سالگی ام را می بینم ...!
ʚϊɞ مثل لاک پشتی که دمر افتاده بیهوده تقلا می کنم تلنگری بزن فرار کنم از دستت ...!
ʚϊɞ همیشه یه آدمایی هستن که دلت رو واسه یه آدمایی که نیستن تنگ میکنن ...!
ʚϊɞ هرگز عشقم را به کسی تحمیل نمیکنم ، حتی اگر از فرط خواستنش بمیرم ...!

Ѽ  سنجاق : باقی ِ قصه ، یه درد و دل خصوصیه ...!!
Ѽ در جریان باشید : رمز ِخاص
Ѽ پیوست : امکان درج نظر جدید وجود ندارد ...

من هم می روم ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


شنبه 29 تیر1392
آسمان نوشت نویسنده: حیران

خسته یعنی ...

خسته یعنی رفقایی که وقتی کارشون لنگه کارت دارن
یعنی آدمی که وقت درد و دل باس با سیگار و هدفونش آروم شه
یعنی حرفی بی ربط که مدام تکرار میشه
یعنی آدمی که قدم زدن بی مقصد رو دوست داره
یعنی زندگی کردن تو دنیایی که حوصلمو سر میبره

:: گاهی اوقات باید خیانت کرد تا ارزش صداقت برای کسی که تفاوت میان این دو را درک نمی کند ، مشخص شود ! گاهی باید نبخشید کسی را که بارها بخشیدی و نفهمید ، تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد ! گاهی نباید صبر کرد باید رها کرد و رفت تا بداند اگر ماندی رفتن را بلد بوده ای ! گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام می دهی باید منت بگذاری تا آنرا کم اهمیت نداند ! گاهی باید بد بود برای کسی که فرق خوب بودنت را نمی داند ! و گاهی باید به آدم ها از دست دادن را متذکر شد ! آدمها همیشه نمی مانند ، یکجا در را باز می کنند و برای همیشه می روند ...!
ʚϊɞ درد دوری ریشه‌ای دارد به عمق صدها هزار سال نمی‌شود نادیده‌اش گرفت این‌که تیر می‌کشد را نمی‌شود با تیشه‌ی ثانیه‌ها و حتی تبر ِ سال‌ها پاک کرد باید زنده‌گی کرد با این درد شاید که ریشه‌ش خشک شود با مرگ ...
ʚϊɞ شب هایی تاریک سحر می شوند و روزهای گرسنگی و تشنگی ، افطار !!! زمان می گذرد و دست و دل محرم می شوند ، این قانون بقاست !
ʚϊɞ بعضیا هم هستن که تصادفی وارد زندگی آدم میشن ، تکلیفت باهاشون روشن نیست ، ولی نفست به نفسشون بنده !!!
ʚϊɞ به گمانم می شود دوباره عاشق شد ، ولی دوباره باور کردن سخت است ، خیلی سخت ...!
ʚϊɞ چه‌ قدر بهتر بود آدم می‌توانست خودش را کمی گوشه‌ای بگذارد و گاهی بیخود باشد ...
ʚϊɞ شب هایی که بیش تر از قدر "کافی" غم داری ، نوبت سیگار میشود !
ʚϊɞ مثل جاده‌ای که سال‌هاست پا نمی‌خورد دل‌تنگ ِ عبور کسی هستم ...

Ѽ سنجاق : باقی ِ قصه ، یه درد و دل نیمه خصوصیه ...!! بدون ِ رمز !!!
Ѽ پیوست : امکان درج نظر جدید وجود ندارد ...

خسته یعنی من ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


دوشنبه 24 تیر1392
آسمان نوشت نویسنده: حیران

جوان به حادثه‌ای پیــر می‌شود گاهی ...

گناه شکستن روزه های امسال هم پای تو  ...
این رمضان ، هر روز باید غم تو را  ” بخورم ” ...

:: وقتی بیداری عین عذاب که نه ، خود عذاب است ، وقتی کسی نیست دستانت را بگیرد ، بگوید هی آرام من که هستم ، وقتی کسی نیست گریه هایت را در آغوشش آرام تمام کنی چه میشود ؟! باید دوایی باشد تا چشمان لعنتی ات را روی این دنیا ببندی ! وقتی دکتر نسخه های ِ رنگ آ رنگ می پیچد ، آنوقت تسلیم که میشوی هیچ ، آرام دراز میکشی و ... مرگ خود را تماشا می کنی !!! قرص آنقدرها هم بد نیست ، حتما این دکتر لعنتی شعورش میرسد که من همه اش 22 سال َم است !
ʚϊɞ با او بودنت زیاد هم بد نیست ، من وقت می کنم کمی به خودم برسم ! خوش باش ! روزی برمیگردی که نه من هستم و نه عشقم به تو ...
ʚϊɞ می گویند : خوش به حالت ! از وقتی که رفته حتی خم به ابرو نیاوردی ، نمی دانند بعضی دردها کمر خم می کنند ، نه ابرو ...
ʚϊɞ چه داستان غریبی است داستان زندگی ! دستی که داس را برداشت ؛ همان دستی که گندم را کاشته بود ...
ʚϊɞ چه آرامش کاذبی می دهد شب !!! شکستن بغض در تاریکی و گریه های بی امان ، که امانت نمی دهند ...!
ʚϊɞ پشت این بغض منم ، همان بیدی که گمان میکرد با این بادها نمی لرزد ...
ʚϊɞ همپای روزهای کهنه ام ، من این روزها ، دلــ ـتــــنگ کهنگی ناب توام ...
ʚϊɞ قیچی می‌گیـرم و کوتاه می‌کنم عشق ــی را که به مویی بند است !
 
Ѽ پیوست : امکان درج نظر جدید وجود ندارد ...
 
 


:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


پنجشنبه 6 تیر1392
آسمان نوشت نویسنده: حیران

دردها و زخم هایم !!!

گذشـــ ـت ...
نه به همین سادگی که نوشتم
به همان تلخی که همه چیز سر جایش ماند و من "گذشتم" ...

Ѽ پیوست : امکان درج نظر جدید وجود ندارد ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


پنجشنبه 12 اردیبهشت1392
آسمان نوشت نویسنده: حیران

بلاتکلیفم ...

دردها را کجا باید چال کرد
وقتی زمین هم
قهر کرده است !؟

:: برای تنها بودن احتیاجی به ترک شدن و یا ترک کردن کسی نیست ، برای تنها بودن فقط باید کمی به مرگ فکر کرد ، به این که هیچ کس احساسات ات را نمی فهمد و باید بغضی که خیلی وقت است توی گلو نگه داشته ای را دوباره خفه کنی تا کم کم باورت شود هیچ شانه ای وجود ندارد تا سرت را روی آن بگذاری و زار بزنی ، هیچ آغوشی واقعی نیست وقتی که به آن احتیاج داری ، برای حس تنهایی احتیاجی به ترک شدن نیست ، فقط کافی است باورت شود ! و باور کردم ...
ʚϊɞ گاهی به این من هم شک میکنم ، چطور می شود که انقدر ناگهانی از همه چیز سیر می شوم ؟! چطور می شود انقدر ناگهانی قید همه چیز را می زنم ؟! حتی قید خودم را ....
ʚϊɞ گاهی زندگی تبدیل به پاییز خزان زده ای می شود و بعد از آن زمستانی یخبندان و طولانی !!! ولی آیا تا بحال دیده اید که بهار بمیرد و هرگز نیاید ؟!
ʚϊɞ زمین گیر چاله ها که میشوی ، دیگر هیچ چاره ای برای ، رها شدن از این چاله های زمین گیر نداری ، جز رها شدن از زمین ...
ʚϊɞ درد دارد "امروز" حرفی برای گفتن نداشته باشی با کسی که تا "دیروز" تمام حرف هایت را فقــط به او می گفتی ... !
ʚϊɞ چه نسل غم انگیزی هستیم !!! دنبال یک اتاق خالی که موزیک گوش کنیم و چایی بخوریم و حسرت !!! همین ...
ʚϊɞ گاهی نبودن ، نیست شدن ، سکوت کردن ، پاسخ ِ مناسبی برای ِ خیلی چیزهاست ...
ʚϊɞ نمی دانم مشكل از كجاست !!  از صبر یا كاسه ؟! این روزها زیاد لبریز می شود ...
ʚϊɞ آلزایمر درد نیست ، براى بعضى ها درمان است ...

Ѽ پیوست : امکان درج نظر جدید وجود ندارد ...

بلاتکلیفم ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


چهارشنبه 4 اردیبهشت1392
آسمان نوشت نویسنده: حیران

آغوشت ، آرزوست ...

مرا در آغوش بگیر
مرا در آغوش بگیر
سخت محتاج  ِ جایی برای گریه‌ام
هیچ گوشه‌ی دنجی نیست
برای گم کردن ِ دل‌واپسی‌ها
برای چال کردن ِ دل‌تنگی‌ها
برای جا گذاشتن ِ بغض‌ها
مرا در آغوش بگیر ...

:: یک روز توی روزهای آخر عمر شاید ، توی روزهایی که بدانم بعدترش دیگر چشم هایم توی چشم های ِ هیچ کس جا نمی ماند یک حرف هایی را می نویسم ، مثلا از بغض هایی می نویسم که برای یک دوست تمام طول شب مرا رنجاند ، مثلا از چشم هایم می نویسم که توی سلام یک دوست تردید شد ، مثلا از دست هایم می نویسم که توی نبودن های یک دوست لرزید ، تنها شد ... مثلا از این حس مزخرف و لعنتی ِ دوست داشتن ، نگرانی ، نگران شدن می نویسم ، توی روزهایی که بدانم بعدترش چشم هام توی چشم های ِ هیچ کس جا نخواهد ماند ... " مخاطب م - چ "
ʚϊɞ گاهی گنجشکِ دلِ آدم ها هم ، در زمین خاکی ، سخت غبار آلود می شود ، برای رفع دلتنگی و ادامه ی پرواز ، باید به بارانِ چشم ها ، پناه برد …
ʚϊɞ دل‌ تنگم , به اندازه تمامِ روز‌هایی‌ که ما از بین اینهمه نبودن ؛ باز نبودن را انتخاب کرده ایم !
ʚϊɞ یه وقتایی ، از یه سری آدما ، پُر میشی ، اشباع میشی ، الان من همچین آدمی هستم !
ʚϊɞ کافه‌چی ، قهوه‌ات را شیرین کن ، آن روزها که تلخ می‌خوردم ، روزگارم شیرین بود ...
ʚϊɞ گفتم  سخته ولی میشه ، گفتی میشه ولی سخته ، این تفاوت دنیای ما بود ...  !
ʚϊɞ نترس ، دل ندارم دوباره عاشق شوم ...
ʚϊɞ شب ها ، دردها به توان می رسند ...
ʚϊɞ مرگ ، شروع فراموشی است !

Ѽ سنجاق  : باقی ِ قصه ، چیز خاصی نیست بازدید عموم آزاده ...!!
+ پیوست : امکان درج نظر جدید وجود ندارد ...

مرا در آغوش بگیر ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


یکشنبه 1 اردیبهشت1392
آسمان نوشت نویسنده: حیران

تصمیم ِبزرگ !!!

امسال که گذشت ،
از سال بعد ...
سفره‌ی هفت سینم را
کنار یک رود می‌اندازم
یا یک حوض ،
جایی که در آن ماهی های قرمز فقط وقتی می میرند
که عمرشان تمام شده باشد !

:: این روزها احساساتم به یغما رفته ، دیگر حسی ندارم ، انگار 92 را با تمام بی حسی هایم شروع کردم ، دوست داشتن بی معناترین واژه ی این روزهایم شده ، دوست داشته شدن های زورکی هم ... زورکی است دیگر ، اینکه باید بفهمی دوستت دارند ، به تمام روشهای آشنایشان میخواهند ثابت کنند که دوستت دارند ، اینکه می توانی دوست داشتنی باشی برایشان ، و تو ، تمام سلول های خاکستری ات را Search میکنی و چیزی پیدا نمیکنی از این دوست داشته شدن ، از این دوست داشتن ، انگار تنها واژه ی بی معنای واژگانت باشد ، انگار تا بحال ندیده باشی اش ، بد است ، سخت است ، رو شدن تمام روغ هایی که روزی با آنها خاطره ساختی ، اینکه قسمتی از گذشته ات را کشف کنی که چقدر خام بودی که دوست داشته شدن را باور داشتی ، و  این خلاء خوب نیست، اینکه قسمتی از ذهنت را تخلیه کنی از تمام حرف هایی که ایمان داشتی شان ، و حالا هر روز به دروغ محض بودنشان بیشتر پی میبری ... قسمتی از گذشته ام گم شده است در یک اعتماد ساده ... حیف ِ آن همه سادگی هایم ، آدمک خام ِ دیروز ، این روزها ، خوب دارد نقش ِ آدمک های محترم را بازی میکند ! و در ذهنش به تمام حرف ها و دغل بازی های خیابانی ، تجاوز میکند ، و بعد جنازه ی حرف های بی اساسشان را بی رحمانه می فرستد به بیابان ذهنش ...
ʚϊɞ گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن ، میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری ، اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده ؟! اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی : نه ، هیچی ...
ʚϊɞ سال‌هاست که رفتن‌هایم زیاد برگشتن ندارد رفتن‌هایم به ناکجاها به ناکجاهایی که نام تو مثل نور در مه ِ سنگین ِ یک کوهستان گم می‌شود مرا دریاب ! مرا که پای برگشتن ندارم دریاب ! مرا که خسته‌ی این همه رفتن‌م دریاب !
ʚϊɞ خدایا به همین "نشد" حلالمان کن ! می خواستیم بندگی ات کنیم نشد "برای ستاره"
ʚϊɞ زندگی ، کلاهت را به هوا بینداز ، که من دیگر ، جان بازی کردن ندارم ،  تو بردی ...
ʚϊɞ خیلی وقت است که کــــات گفته ام ... ولی تو همچنان برایم بــــازی میکنی ...
ʚϊɞ فراموش کرده بودم آستینِ امروز اشک های دیروز را پاک نمی کند ...
ʚϊɞ بعضیام حوصلشون که سر میره خیال میکنن دلشون تنگ شده ...
ʚϊɞ بودن همیشگی کار دست دل میدهد ، گاهی بیا کمی نباشیم دیگر !

ѽ پیوست: امکان درج نظر جدید وجود ندارد ...

می اندیشم ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


چهارشنبه 28 فروردین1392
آسمان نوشت نویسنده: حیران

خسته از آینده ...

هر دلیل ِ متفاوت
آدمی را به اندوهی دیگر
رهنمون می کند ...
خیلی ها ، شب نشده
از روز خسته می شوند ...

:: دور شده‌ای ! بیش از آن‌که تصورش را می‌کردی و می‌کردم ، فرسنگ‌ها دور شده‌ای ! سنگ شده‌ای ! خودت هم قبول داری ، پایش بیفتد اعتراف هم می‌کنی ، دلی که تنگ و گشاد نشود ، سنگ می‌شود ، دلی که دردش را فروبخورد ، پُر می‌‌شود و سفت ، عادت می‌کند به فروخوردن و لبریزنشدن ، دهانی که درددل را نگوید ، خشک می‌شود ، حرف‌های دل را که نگه‌داری ، لکنت می‌گیری ، سرآخر ، لال می‌شوی ... نزدیک شو ! نرم شو ! حرف بزن لعنتی !
ʚϊɞ بیخودی " این " دنیا را از " آن " دنیا با " مرگ " سوا کرده‌اند !! بهشت و جهنم همین جاست ... شاید به فاصله‌ی چند صد کیلومتر ! می‌توان تنها با یک بلیط دنیای دیگری را تجربه کرد ... از جهنم به بهشت رفت و از بهشت ، به جهنم بازگشت !
ʚϊɞ گاهی دلت از کسایی میگیره که فکر می کردی با تمام آدمهای کنارت فرق دارن ! خودشون ؛ دنیاشون ؛ زندگیشون ؛ و بعد بفهمی که دنیایی ندارن که بخوان به خاطرش زندگی کنن ، این آدما وجودشون توی ذهنتم زیادیه چه برسه توو زندگیت !
ʚϊɞ بدترین نوع دلداری دادن به آدم مصیبت‌زده این است که سعی کنیم ، او را به بدبختی‌های بدتری که ممکن بود سرش بیاید، متوجه کنیم ، اجازه بدهید با منطق خودش ماجرا را حل و فصل کند …
ʚϊɞ گرگ همان گرگ است ، شغال همان شغال و بین این همه حقیقت تنها آدم است که آدم نیست !
ʚϊɞ خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد؛ بلکه کسی‌ست که با مشکلش مشکلی ندارد ...
ʚϊɞ چه پشتکار شگرفی ! هنوز در قفسم ... هنوز هستم و از رو نمی رود نفس م !
ʚϊɞ شانه‌ام درد می‌کند جای خالی ِ بال‌م درد می‌کند و اشکی نیست برای تسلی ...
ʚϊɞ بعضیا فقط روی کاغذ آدمهای خوبی هستن ...

ѽ پیوست: امکان درج نظر جدید وجود ندارد ...

خسته و بی شکیب ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


دوشنبه 28 اسفند1391
آسمان نوشت نویسنده: حیران

شوخی ِ مسخره ی بهار ...

هی به جای خالی‌ت نگاه می‌کنم
و باور نمی‌کنم
بهار دارد می‌آید ...

:: به قول ِ هدایت ، تو زندگی یه زخمایی هس که مث ِ خوره روح ِ آدمو تو انزوا میخوره ، هرچقدر هم سعی کنی حواست به خودت باشه ، آخرش میشه همین ، یه دفعه یه جایی به خودت میای ، می‌بینی از درون نابود شدی ، کم کم تحلیل رفتن هات رو حس نمی‌کنی ، نمی‌بینی ! یه دفعه چشات باز میشه ، مث ِ یه دونده‌ای که نفس کم آورده باشه از حرکت وامی‌مونی ...! خم میشی ، دستات روی زانوهات ، نفس نفس می‌زنی ، زانوهات می‌لرزن ، زمین میفتی ، می‌شینی روی همون زانوهای متزلزل ، خیره میشی به دست‌های مشت کرده‌ت که سفت نگهشون داشتی ، به این امید که هرچی توشون هس ، بیرون نریخته باشه ، دعا دعا می‌کنی که خالی نباشن ، اما وقتی با دلهره انگشت‌هات رو از هم باز می‌کنی ، با یه حجم ِ خالی روبرو میشی ... می بینی هر چی برات مهم بوده تموم شده ، دیگه هیچی تو دستات نیس که دلت بهش خوش باشه ، دستایی که محکم مشتشون کرده بودی که هر چی توشونه رو تا ابد نگه داری ، اما باور کنی یا نه ، هیچی توشون نیست ؛ هیچی ...! با سر می خوری ته ِ بن بست ...!!
ʚϊɞ جوابِ آدم برفی ها را چه بدهم !؟ سراغت را می گیرند ؛ زیر قولمان زدیم ! قرار بود با هم بسازیمشان ، قرار بود با عشق بسازیمشان !!! قرار بود ... بیخیال چیزی نمانده ، زمستان رو به اتمام است زیاد عمر نمی کنند ...!
ʚϊɞ جان دلم ، تو سازت را بزن ! من قول می دهم برایت برقصم ، حتی با تمام سازهای مخالفت ...
ʚϊɞ مرا که ترسیده‌ام ، مرا که گم شده‌ام ، مرا که از دل‌تنگی می‌گریم ، درآغوش می‌گیری !؟ ...
ʚϊɞ تو پیامبر عشق بودی و معجزه ات سفر ؛ وقتی به تو ایمان آوردم که رفته بودی ...
ʚϊɞ به آیندگان بگو نسل من همان نسلی بود که آرزو بر جوانانش عیب شد ...
ʚϊɞ تو نیستی و علی رغم ِ بوی بهار ، هوا هنوز هم زمستانی‌ست ...
ʚϊɞ عشق ما را از چین وارد کردند ، برای همین دوام نداشت ...

Ѽ ترانه نوشت : چون لینک ها همیشه خراب میشه و قابل دسترسی نیست ، دیگه تعطیل ...
+ سنجاق : باقی ِ قصه ، یه درد و دل خصوصیه ...!!
به هر حال درخواست ِ رمز آزاده اونم واسه اونایی که خودشون می دونن کین !
پیوست: امکان درج نظر جدید وجود ندارد .

شوخی ِ مسخره‌ی بهار ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


پنجشنبه 24 اسفند1391
آسمان نوشت نویسنده: حیران

سکوتی پر از واژه ...

قسم خورده بودم به صبح
که دستم به کلمه
و دلم پی هیچ واژه‌ای نرود
باید دوباره شاعر شوم ؛
بی ‌کلمه
بی ‌واژه
بی‌ تو ...
تو فکر می‌کنی
تا کنون
کسی سکوت را سروده است ؟!

:: یک سال می گذرد از اولین پست در آسمان نوشت ، یک سال می گذرد از آن روزی که مشغول خشت زدن در این آلونک شدم ، از تمام خاطراتش ، از تمام حرف هایی که زدم ، حرف هایی که دوست داشتم بزنم ولی می ترسیدم !!! یک سال می گذرد از احساستی که مکتوب می شدند تا پژمرده نشوند ، تا رشد کنند ، مکتوب می شدند تا قاصدکی آن ها را به گوشی شنوا برساند ، گوش کودکی که به دنبال قاصدک می رود تا راز هایش را بشنود ، یکسال گذشت از دوستی ها ، درد ِ دل ها ، از ... و آنچه از پس این یکسال ماند ، تنها خاطره است ، خاطره تمام خوشی ها و نا خوشی ها ، تمام شادی ها و غم ها ... و چه تند می گذرد این زمان و تنها تو میمانی بر جای ... آسمان نوشت ِ عزیزم میلاد ِ یک سالگیت مبارک ...
ʚϊɞ آرام رنگ می بازیم ، با هــم ، بــدون هم و تبدیل می شویم به تفاله ای ، که روزی سبز و زیبا دست می تکاندیم در باد و ماه برایمان ستاره می کوبید به دیوار و حالا رنگ می بازیم ، با هــم ، بــدون هم و تبدیل می شویم به تاریکی !!! و باز زمستان بود که معرفت داشت و تو نداشتی ، حتی برای یک روز !!!
ʚϊɞ یادش بخیر ، یه روزگاری، تمام ِ دغدغه‌مون پر کردن ِ درست و تر و تمیز ِ پیک‌های شادی بود ! اینکه شادی ِ اون پیک‌های سراسر استرس کجا بود ، نمی‌دونم ! اما خودمونیم ! اون روزا اقلا خودمون شاد بودیم ! شادتر از این روزا ... ببین حالا دغدغه‌هامون چی شده ...!
ʚϊɞ جنازه ای مانده است روی دستم به نام "خودم" قبری نداریم برایش !!! روحش را خودم کٌشتم - همین سالهای اخیر - جسمم ... آآآآ .. ببخشید - جسمش باده کرده است ، جنازه ای نشوید ، بروید کنار ...
ʚϊɞ در همین روزهای بارانی یک نفر خیره خیره می‌میرد تو بدی کردی و کسی با عشق از خودش انتقام می‌گیرد ...
ʚϊɞ مُردن ِ تَدریجی اگر زندگی‌ست ، طاقت ِ فَرسودگی‌ام هیچ نیست ! در پی ِ ویران شُدنی آنی‌اَم ...
ʚϊɞ به جای مرهم گذاشتن ، زخم نزنید ! بعضی زخم‌ها را هیچ مرهمی درمان نیست ...
ʚϊɞ از دوستی ، پـُـر ، مـن ! ... از دوست ، دلخـور ، مـن ! ...

Ѽ ترانه نوشت : [ مجید خراطها - تو غصه منو نخور ♪ ♪♪ ♫ ]

سکوت ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


یکشنبه 20 اسفند1391
آسمان نوشت نویسنده: حیران

روزهایی که هست ، زیاد هست ...

در زندگی روزهایی هست که هست
و همین بودنش
خراب می‌کند احوال آدم را ...

:: وقتی برایم نمانده است ، وقتی برایم نمانده است و من کنار جاده ایستاده‌ام و قدم از قدم برنمی‌دارم ، وقتی برایم نمانده است و من دارم این پا و آن پا می‌کنم برای رفتن ، وقتی نمانده و من به جای نگاه کردن به تو ، به نقطه‌ای مبهم نگاه می‌کنم و چشمان‌م تا زمان زیادی کوچک‌ترین تکانی نمی‌خورد ، می‌دانم وقتی نمانده است ولی نمی‌دانم چرا اوضاع دارد این‌طور پیش می‌رود ، دستی را بفرست که دست مرا بگیرد و راهی شویم ، این‌جا ماندنم دارد زیادی طول می‌کشد ، می‌ترسم وقت ـم به آخر برسد و من هنوز در کناره‌ی راهی که باید به آخرش رسید ، ایستاده باشم . می‌ترسم از این سکون ، از این بی‌تعلقی ، از این هوای خفه ...
ʚϊɞ روزها يكی پس از ديگری به پايان می رسند ... و در پی روزها عمر من ... خسته نباشی سرنوشت ....! می بينی ؟! دست در دستان تو تمام راه را بيراهه رفتم شنيدم كسی ميگفت : چشمانت را ببند ! اعتماد كن ... به قيمت تمام روزهای رفته چشم هایــم را بستم ... اعتماد كردم ...! بهای سنگينی داشت اعتماد ! روزی ... چشمانم را باز كردم ؛ چيزی به نام " عشـــــق " در راهِ همپا شدنِ با تو به تاراج رفته بود !
ʚϊɞ ریتم نفس گیر این موسیقی ، در جایی که نمی دانم کجاست !!! و در روزی که یادم نیست ، برای من خاطره ای نواخته است ... یکشنبه بود ؛ یا دوشنبه ؛ یا سه شنبه ؛ یا شنبه ی که پیشوندش را در لا به لای تقویم "نا" گرفته ی خاطراتم گم کرده ام ... شاید روزی بود شبیه امروز یا فردا ... دیگر چه فرقی می کند ؛ که کی ؟! و کجا ؟! وقتی هنوز قلب از طپش افتاده ام با ضرب آهنگش به لرزه می افتد ...
ʚϊɞ همیشه ؛ رنجی برای کشیدن ، غصه‌ای برای خوردن ، حرفی برای نگفتن ، شبی برای نیاسودن ، دری برای باز نشدن چشمی برای باریدن ، کسی برای نیامدن و البته ذره‌ای نور برای ادامه دادن وجود دارد ...
ʚϊɞ دیشب بود همین دیشب الهۀ الهام بر من فرود آمد و گفت : جهان پلی ست که بیش از یک بار تو را مجال عبور از آن نیست پس ، دریاب! که «ترکیب» تو «تجزیه» خواهد شد ...
ʚϊɞ برای بعضی دردها نه میشه گریه کرد نه فریاد ز د... برای بعضی دردها فقط میشه نگاه کرد و بی‌صدا شکست ...
ʚϊɞ این بار با نسیم عاشقم خواهی شد ، تمام دلتنگی هایم را به شکوفه ها داده ام ، بهار نزدیک است ...

Ѽ ترانه نوشت : [ محسن چاوشی - کو به کو ♪ ♪♪ ♫ ]

روزهایی که هست، زیاد هست ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


چهارشنبه 16 اسفند1391
آسمان نوشت نویسنده: حیران

دل تنگ رفتنم به ناکجا ...

گاهی دل را تاب ماندن نیست و گاهی ، عمر را ...
و این روزهای پایانیِ آخرِ سال ؛
انار دلِ زمستان هم ، دلتنگ رفتن است ...

:: برهوتِ بی کسی یعنی همین جا ، جایی که من ایستاده ام ، جایی که شما ایستاده اید،  یعنی کشمکش بین مرزِ نبودن و خواهشِ بودن تنهایی ؛ یعنی تخت خواب های خسته یعنی خودت در آغوش خودت با یک بال شکسته ، باید دست برداریم از انتظار از حسرتِ جاده ها از چشم های همیشه به راه از فکر رفته هایی که باز نمی گردند در سرزمینی که هر طرفش خورشیدی غروب می کند ، هیچ فردایی ،  تکرار می کنم هیچ فردایی روزِ موعود نیست ...
ʚϊɞ انگار همین دیروز بود که نود و یک شروع شد ، هر چه پیش می‌رویم زمان زودتر می‌گذرد ، یک‌نواخت هم می‌گذرد انگار ، هیچ اتفاقی ، جز استهلاک ِ روح ...
ʚϊɞ تنها سهم من از تو حسّ مبهمی بود باردار از شبی تبناک که شعری خون آلود آمیخته با رنجی جانفرسا فریاد کشان از آن زاده شد ...
ʚϊɞ گره های پیله ات را این بار محکم تر کن دلکم ، میخواهم ، حتی جنازه ی پروانگی ات هم ، روی دوش ِ دنیا نباشد ...
ʚϊɞ دنیا را باید ، از دریچه ی چشمهای کودک ِ سه ساله ی نابینا ببینم ، شاید کمی قانع شوم به روزهای رنگی ...
ʚϊɞ دلم یه "دوست" میخواد ، سرم رو بذارم روی پاهاش ، بخوابم ... بی حرف ، بی بغض ، بی دغدغه ...
ʚϊɞ عشق در یک رابطه عاشقانه به بلوغ می رسد نه یک حس عاشقانه ...

Ѽ ترانه نوشت : [ مازیار فلاحی - رفیق خستگی هام ♪ ♪♪ ♫ ]

دل تنگ رفتنم به ناکجا ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


چهارشنبه 9 اسفند1391
آسمان نوشت نویسنده: حیران

آی ...

من که نمی‌دانستم
دنیا این‌همه وحشی‌ست
کودکی بودم ،
دست‌م جدا شد ...

:: بلانسبت شما شده که غذا را ، خوردنی را بگذاری تو دهان‌ت ، چند بار بجوی‌اش ، بعد فکر کنی یک مو توی دهان‌ت هست !؟ شده که لقمه را از توی حلق خودت بکشی بیرون ، بروی دهان‌ت را آب بکشی ، تف کنی اصلن ، دست کنی توی دهان‌ت ، دنبال ِ مو بگردی ولی چیزی پیدا نکنی !؟ شده که دل‌ت آرام بگیرد ، خیال‌ت راحت بشود ، بروی دوباره لقمه بگذاری توی دهان‌ت ، دوباره مو بیاید بچسبد به غذای توی دهان‌ت !؟ شده دوباره از اول، تمام ِ مراحل ِ فوق (!) را تکرار کنی و چیزی توی لقمه‌ات ، توی دهان‌ت پیدا نکنی !؟ شده از خیر غذا بگذری ، بروی یک وری برای خودت بنشینی ، بعد خیال کنی یک مو آمده به سقف دهان‌ت ، ته حلق‌ت چسبیده !؟ شده بروی جلوی آینه دهان‌ت را باز کنی ، هی توی دهان‌ت را ، ته حلق‌ت را وارسی کنی ببینی چیزی توش هست یا نه !؟ شده که چیزی نباشد !؟ شده که تمام ِ روز با یک موی خیالی توی دهان‌ت کلنجار بروی !؟ شده هی تف کنی ، تف کنی ، هی دستمال کاغذی بکشی روی زبان‌ت ، هی زبان بگردانی توی دهان‌ت ، هی انگشت کنی توی حلق‌ت ، اما مویی در کار نباشد !؟ شده !؟ مو نشوید توی دهان ِ آدم ؛ خیالی و آزاردهنده !
ʚϊɞ خسته شده بود از همه چیز ، از زندگی ... دیگر توان ادامه دادن نداشت ، دیگر نمیتوانست ، راه دیگری برایش نمانده بود ! زیر پایش را نگاهی انداخت ، بلند بـود ... بلند ! تنش میلرزید . اما میدانست که راحت میشود ، برای همیشه ! همه ی دردهایش را در کسری از ثانیه در ذهن مرور کرد ، چشمانش را بست ، سه ... دو ! و رهــا شد ، ماه ها بعد داستان مرگش به همه ی کتابهای فیزیک اضافه شده بود  و دانشمندان همه از نبوغ شخصی به نام نیوتن میگفتند !
ʚϊɞ وقتی در اوج احساسات هستید ؛ راجع‌به حس‌تان حرف نزنید بگذارید کمی زمان بگذرد به غم‌تان ، ناراحتی‌تان ، عشق‌تان ، خوشحالی‌تان ، عصبانی‌تتان زمان بدهید بگذارد «جو» را رد کند سخت است ، اما با تمرین، شدنی‌ست ...
ʚϊɞ این زمستان رفتنی ست ... باشد ، تمام زغال ها از آن من ! من دلم به حال تو میسوزد ... که رو سیاه ترین مردمانی ...
ʚϊɞ مجوز اکران خاطره هایمان را صادر میکند ، روی پرده ی خیالم ، هر شب ، دلتنگی ... !
ʚϊɞ بعد از تو مستمری بگیر دقایق می شوم از پس انداز خاطرات ... "برای ستاره"
ʚϊɞ "عاشقهای کنونی" چونان ساندویچهایی هستند با یک "نون" ِ اضافه ...!!
ʚϊɞ مانده ایم جنونمان را گردن چه کسی بیاندازیم ، در این قحطی لیلی ...!!
ʚϊɞ بهار همان اتفاقی است ، که در دل هایمان نمی افتد ...

Ѽ ترانه نوشت : [ سهراب پاکزاد و فرشاد فارسیان - بازم نگو نه ♪ ♪♪ ♫ ]

کودکی بودم ، دست‌م جدا شد ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


یکشنبه 6 اسفند1391
آسمان نوشت نویسنده: حیران

بغض‌های خشک ...

هوا سرد است نازنین !
دست‌های‍‌ت کو !؟
نکند زمستان ما
بهاری نداشته باشد
نکند فصل‌ها همه
سفید پوشیده باشند ؛
در عزای تو ...

:: :: من ، امروز ، یک بغض‌م ؛ چسبیده به یک گلو که صاحب ِ گلو نه می‌تواند من را ببلعد ، نه می‌تواند رهایم کند که بروم . من این وسط گیر کرده‌ام . مانده‌ام . چسبیده‌ام به این‌جا . زندانی شده‌ام . من هی خودم را می‌کوبم به دیواره‌ی گلو . هی مشت می‌کوبم به دیوارهای این زندان . هی فریاد می‌زنم . من حس می‌کنم که این - صاحب گلو - دارد کم می‌آورد . دارد تسلیم می‌شود . شانه‌هاش دارند می‌لرزند . نفس‌نفس می‌زند . اشک‌هاش سرازیر شده. هی آب ِ دهن‌ش را قورت می‌دهد . هی دماغ‌ش را بالا می‌کشد . من ، امروز ، یک بغض هستم که بیخ ِ گلوی یکی گیر کرده . من می‌دانم که آزادی نزدیک است . همین!
ʚϊɞ یک تاریخ‌هایی در زندگی ِ آدم هست، که آدم هیچ‌وقت نمی‌فهمد ، این تاریخ‌ها ، نقطه‌ی پایان بوده‌اند در انتهای کلی اتفاق ِ قدیمی ؟! یا شروع ِ تازه‌ای بوده‌اند برای کلی اتفاق ِ تازه ؟!...  در اصل چند رقم ِ ساده‌اند که کنار ِ هم ردیف می‌شوند ، اما هیچ‌کس هیچ‌وقت نمی‌فهمد این رقم‌های ساده می‌توانند چه غوغایی به پا کنند !... گاهی کافی‌ست فقط کمی دل داشته باشی و احساس ؛ همین برای نابود شدنت کافی‌ست ...
ʚϊɞ شاید دور نباشد روزیکه شب در نگاهتان خمیازه بکشد و دروغ هایتان بیرون بریزد روزیکه آینه ها بدانند روی ماهتان به پول سیاهی نمی ارزد آن روز چمدانم را از تمام شما می بندم و خانه ام را دورتر از دیوارهای شما آجر می چینم و تنها با یک پنجره رو به فراموشی خانه ام را روشن می کنم ...
ʚϊɞ برای برگهایی که از تنم می ریزد ، بهاری نیست ، باد پاییزم را در کوچه ها می گرداند شاید بهار از سرم بیافتد ...
ʚϊɞ ای آدم ! ای عاشق ! حوا بود که سیب را خورد ، تو را این تبعید جزا به عاشقی دادند ، ما را به چه ؟!
ʚϊɞ هر چقدر امروز گرم بود تو سرد بودی خیالی نیست به «ها» کردن دستانم عادت دارم ...
ʚϊɞ تخت خوابم مرض قند گرفت اینقدر که رویاهای شیرین با تو بودن را به خوردش دادم !
ʚϊɞ می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...

Ѽ ترانه نوشت : [ مهدی مقدم - دیگه رفتم ♪ ♪♪ ♫ ]

بغض‌های خشک ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


پنجشنبه 3 اسفند1391
آسمان نوشت نویسنده: حیران

نشانه ...

این نسیم که می‌گذرد
این باد که می‌وزد
این ابرها که می‌آیند
و این هوای گرفته
در من حادثه‌ای
در انتظار وقوع است ...

:: بعضی اتّفاقات جوری رخ می‌دن که هرچی هم طول‌شون کمه ولی عمق‌شون زیاده ، به خاطر همین عمق‌شه که آدمو خیلی درگیر خودش می‌کنه ، اگه بخوای از فکر و خیالِ این اتّفاقات آزاد بشی ، تنها کمک ، گذشتِ زمانه ، هر چی هم که بخوای فکرتو درگیر چیزای دیگه کنی ، همین که یه گوشه موشه‌ی خالی پیدا کنه ، می‌دوه میره سراغِ اون اتّفاقه ،حالا این اتّفاق می‌تونه شیرین باشه ، می‌تونه هم تلخ ، از هر دسته‌ای که باشه ، وقتی که نتونی ازش حرف بزنی یا یه جوری احساس‌شو بیرون بریزی ، توی ذهن‌ت بیش‌تر و بیش‌تر نفوذ می‌کنه ، زمانِ بیش‌تری نیاز داری تا ازش فارغ بشی ، آخرش هم انگار یه چیز سنگینی یه گوشه از ذهن و دلت مونده ، همین اتّفاقا‌ته ، همین تجربه‌هاس که آدمو بزرگ و بزرگ‌تر می‌کنه ؛ فهمیده و فهمیده‌تر می‌کنه ؛ صبور و صبورتر می‌کنه ...
ʚϊɞ هی ! لباسِ از - نو - شُسته‌شده‌ روی بنـد ! که پناه بُردی به گیره‌های چوبی از دستِ بـاد ! شاید سرنوشتِ تو آغشتگی‌ست ؛ هی ! ذهنِ کوچکِ ناگرفته پند ! که پناه‌ بُردی به فراموشی از دستِ یـاد ! شاید سرنوشتِ تو آشفتگی‌ست ...
ʚϊɞ گلوله های تو مشقی بود ، اما زخم های من نه ، انتظارم برای توست ، پرچم های سفید بهانه است و گرنه جنگ سال هاست که تمام شده ؛ تا فتح شدن مرزهایت ، سرباز می مانم ، اما این مرز های خط چین شده ، بلاتکلیفم می کنند ...
ʚϊɞ اطرافم ؛ پر از رویاهای سقط شده ای ست که بر گیسوی تنهایی ام چنگ انداخته ، و از هر سو اعصابِ دقایقم را می کشند ؛ جیغ بلندی شده روزهایم در سمفونیِ ناکوکِ زمانه و من بغضی بی ترانه زیرِ خاکستر رویا ...!
ʚϊɞ تنهایم و غمگین ، زندگی ، هر کاری از دستش بر می آید ، می کند ! هر روز صبح غم می زایم ، روزگار هیچ مسئولیتی به گردن نمی گیرد ... !!
ʚϊɞ آدميست ديگر تمام داشته ها و نداشته هايش بند حوصله اش است ؛ حوصله كه نداشته باشد حتي ممكن است از آدم بودن استعفا دهد ...
ʚϊɞ تنهایی ریشه تمامی گناهان و درد هاست ؛ چوپان را "تنهایی"دروغگو كرد !!!
ʚϊɞ "خاطره‌های نداشته" ، بیشتر آدم را را یـادِ تـو می‌اندازد ...

Ѽ ترانه نوشت : [ رامین بی باک - نکن گریه ♪ ♪♪ ♫ ]

حادثه نزدیک است ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


یکشنبه 29 بهمن1391
آسمان نوشت نویسنده: حیران

بی پرندگی ...

سقف ِ امنی است
... آسمانم ...
از بی بامی ، گلایه ای نیست
بی پرندگی ، درد ِ مزمن ِ این روز هاست ...

:: یک جاهایی دست زنده‌گی ، زیر چانه‌ات را می‌گیرد ، توی چشم‌هایت نگاه می‌کند و ناگهان یک سیلی محکم می‌زند زیر گوشت ، آن‌قدر محکم که تازه حواست می‌آید سر جایش ، تازه چشمانت باز می‌شود و دور و برت را تازه می‌توانی درست نگاه کنی . بعد این سوال برا‌ت پیش می‌آید که من ، این‌جا ، وسط این برهوت چه می‌کنم !؟ که من ، این‌جا ، میان این بی‌آبی و خشک‌سالی چه می‌کنم !؟...
ʚϊɞ پرم از حس ِ شکستگی که خالی ِ وجودم را پر کرده است ... ! بیا ساده باشیم ! خسته‌ام ! از زندگی ! از این لعنتی که هر روز یک بازی ِ جدید برات داره ...! از این زندگی که مدام برات بد میاره و نمیذاره خوب‌هات رو خودت بسازی ! خستم از این لعنتی که با هیچ خوب ِ تو کنار نمیاد و دوست داره همشو بد کنه ! "بدترین" کنه ...!
ʚϊɞ بد روزگاری شده است ، علاوه بر همه ... ! تنهایی نیز بر ما غلبه میکند ، این روزها در خودم به دنبال یک کلیک راست میگردم ، تا از خودم یک copy بگیرم و کنار خودم paste کنم ، شاید از این تنهایی خلاص شدم ...
ʚϊɞ حس ِ مرگ دارم ، حس ِ سنگینی ِ نفس هایی که به شونه های قلبم فشار میارن ، حس ِ خفقان ... و چقدر تلخ و سنگینم این روزها ...
ʚϊɞ گاهی آنقدر دلتنگ کسی می شوی ! که اگر خودش بفهمد ... از نبودنش خجالت میکشد ...
ʚϊɞ هوایت را بردار و برو ، دروغِ دوست داشتنت پُر از سُرب است ... سنگین تر از هوایِ بودنت ...
ʚϊɞ الان دیگه رابطه‌ها طوری شده که یکی خیانت نمی‌کنه فکر می‌کنه داره لطف می‌کنه !!
ʚϊɞ تکرار ِ خستگی ، خستگی می آورد ، من اما بریده ام ، از تکرار ِ تنهایی که تنهایی می آورد ...

Ѽ ترانه نوشت : [ گروه سون - همدست ♪ ♪♪ ♫ ] زیباست ، منو یاد ارغوان می ندازه ... 
سنجاق: باقی ِ قصه ، یه چرت و پرت ِ کاملا مزخرفه ...!! به هر حال درخواست ِ رمز آزاده اونم واسه اونایی که خودشون می دونن کین !

بی پرندگی ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


چهارشنبه 25 بهمن1391
آسمان نوشت نویسنده: حیران

سفری باید به ناکجا ...

دردهایی که مرا دارند خفه می‌کنند
باید جایی بیرون ریخته شوند
پس به سرزمینی می‌روم ؛
برهوت و درندشت
گوشه‌ای می‌نشینم و
به پهنای ازل تا حال
گریه می‌کنم
گریه می‌کنم
گریه می‌کنم ...

:: خیلی نزدیک است. می‌نشینم و فکر می‌کنم . گاهی آن‌قدر سکوت برقرار می‌شود که صدای دانه‌دانه‌ی تپش‌های قلب‌م را می‌شنوم . یک حسی مخلوط از ترس و واهمه می‌آید سراغ‌م . یعنی قرار است تا کی بزند !؟ تا کی قرار است صدای این تپش‌ها بیاید !؟ کی قرار است قلب‌م خسته بشود و بایستد !؟ وقتی فکر می‌کنم که می‌شود همین حالا بایستد و دیگر نزند ، بدن‌م می‌لرزد . تمام زنده‌گی‌م می‌آید سراغ‌م . تمام خراب‌کاری‌های که کرده‌ام می‌آید سراغ‌م . اما نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت ترس نمی‌آید سراغ ، چرا از این همه نقص و از همه عیب و از این همه سیاهی نمی‌ترسم . احساس می‌کنم یک جایی درون روح‌م ، یک چیزی از کار افتاده است که این‌قدر نمی‌ترسم ، که این‌قدر بی‌خیال شده‌ام ، که این‌قدر گیاه شده‌ام ...
ʚϊɞ امسال ولنتاین جای اینکه پولتونو حروم کادوهای مسخره واسه شریک زندگی آینده مردم کنید :| واسه مامانتون یه هدیه شیک بگیرید . دستاشم ببوسید :) 
ʚϊɞ آدمها اگر دلیل مقدسی برای مبارزه و مقاومت و جنگیدن در زندگی نداشته باشند ناخودآگاه با خودشان وارد جنگ می‌شوند ...
ʚϊɞ تلنبار تنهایی ؛ با شگفتی به تماشای گریه ام منشین ، چیزی نیست ؛ تنها ، ترانه ای باریک در تلنبار تنهایی ام ترکید ...
ʚϊɞ بعضی وقتا آدم یه جمله هایی رو میخونه و یه نفس عمیق پشتش میکشه و توی یه ثانیه یه دنیا خاطره میاد جلو چشمش !
ʚϊɞ و شاید سال ها بعد ، بی تفاوت از کنار هم بگذریم و در دل بگوییم : آن غریبه ! چقدر آشنای خاطراتم بود !
ʚϊɞ آدمهای پرتوقع و حق‌ به جانب هرگز متوجه ارزشِ چیزهایی که از دست می‌دهند نمی‌شوند ...
ʚϊɞ مانده‌ام بوی تـو دیـوانـه‌ام مـی‌کـنـد ؛ یـا دیـوانـگی ِ من ایـن همه بـوی تـو را می‌دهد ؟!

Ѽ ترانه نوشت : [ مازیار فلاحی - باورم نیست ♪ ♪♪ ♫ ]

گریه می کنم ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


یکشنبه 22 بهمن1391
آسمان نوشت نویسنده: حیران

پیش می‌آید ...

یک روز
باید از خواب بیدار شویم
و حقیقت را جرعه‌جرعه بنوشیم
و احتمالاً از تلخی حقیقت
بمیریم ...

:: "دومینو" یعنی بازی انسانیت ! یعنی نه اینکه مهره ها همدیگر را بیندازند ، نه ! بلکه هر مهره ای می افتد تا مانع از سقوط مهره ی همسایه اش شود ، هر مهره ای تکیه میکند به دوستش  تا پشتش به خاک نرسد ، این یعنی شعر بالای سردر سازمان ملل ! اما ما شرط اصلی این بازی را فراموش کرده ایم ! امان از این فاصله ها ...
ʚϊɞ اعتراف میکنم این همه واژه را بیهوده هدر می دهم ! باور کن ، یک نگاه من ، جایگزین  تمام این واژه هاست ...
ʚϊɞ کلیشه‌های ذهنی‌تان را راجع‌به روابط عاشقانه ، بشکنید هر فردی ، به سبک خودش عاشق است ...
ʚϊɞ  رابطه ، مثل ِ لیگ ِ حذفیه ... رفت و برگشت نداره ... بازی که تموم شه ، بازنده " حذف " میشه ...
ʚϊɞ من عاشق قبر دسته جمعی ام ! ملامت مکن مرا تو باشی ولی قبرمان جدا جدا !!؟
ʚϊɞ خوب که فکر میکنم ، آلزایمر هم بیماری بدی نیست ، خاطراتت امانم را بریده ...
ʚϊɞ دوستانم می رنجانندم مدام ، از دشمنان چیزی در خاطرم نیست ...

Ѽ ترانه نوشت : [ مهدی یراحی - قاصدک ... ♪ ♪♪ ♫ ]
+ معذرت اگر این روزها ، این ماه های اخیر ، به وبلاگ شماها سر نمیزنم :(

گور را بکن ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


چهارشنبه 18 بهمن1391
آسمان نوشت نویسنده: حیران

سکوت ...

بعضی وقت‌ها سکوت می‌کنی
چون این‌قدر رنجیدی که نمی‌خوای حرف بزنی ...
بعضی وقت‌ها سکوت می‌کنی
چون واقعا حرفی واسه گفتن نداری ...
گاهی سکوت یه اعتـ ـراضــ ه
گاهی انتظار ...
اما بیشتر وقت‌ها سکوت واسه اینه که
هیچ کلمه‌ای نمی‌تونه غمی که تو دلت داری رو توصیف کنه ...

:: من هم مانند دیگران برای خود رویایی داشتم که عاقبت ... هیچ تعبیری نیافت از این روست که حالا بی توجه با پاهایی میخکوب بر زمین سر جایم باقی می مانم به آسمان می نگرم لباس هایم را پیرامون بدنم و سنگینی پیکرم را به روی کفش هایم و همچنین لبه های کلاهم را به دور سر حس می کنم هوا از بینی ام وارد و خارج می شود و تصمیم می گیرم که دیگر رویایی نپرورانم ...
ʚϊɞ برگرد ! زمستان‌مان زیاد طولانی شد آن‌قدر که دارد شکوفه‌دادن ِ یک درخت از یادمان می‌رود و آواز  ِ بهاری ِ یک پرنده به حسی غریب می‌ماند که ممکن است در خواب اتفاقی شنیده شود برگرد ! که در این سرما اگر خواب‌مان برود می‌میریم! ...
ʚϊɞ ما که ندیده‌ایم اما از قدیم گفته‌اند صبر پیمانه‌ای دارد شبیه به " کاسه " ... مهم هم نیست ! من فقط تمام ِ دلخوری‌هایم را برداشته‌ام - یک جا - ریخته‌ام توی همین کاسه‌ی صبر و نشسته‌ام - منتظر - تا ببینم کـِـی سرریز خواهد کرد ...
ʚϊɞ عده‌ای مثل ِ قرص ِ جوشانند؛ در لیوان ِ آب که بیاندازیشان طوری غلیان کرده و کف می‌کنند که سر می‌روند! اما کافی‌ست کمی صبر کنی، بعد می‌بینی از نصف لیوان هم کمترند! [دکتر شریعتی]
ʚϊɞ غریب افتاده‌ام اینجا میان ِ آدم‌نماهایی که دل ـشان با یکی‌ست و تن ـشان دست به دست می‌شود !
ʚϊɞ هنوز هم ، حوالی خواب های شبانه ام پرسه میزنی دیر وقت است ، آرام بگیر بُگذار یک امشب را آسوده بخوابم ...
ʚϊɞ سکوت ، همیشه وقتی اتفاق نمی افتد که حرفی برای گفتن نیست ... گاهی سکوت ، یعنی تمامِ حرف های نگفتنی ...
ʚϊɞ چه آشوبيست در دلم وقتي نمي دانم در نبودنم ... به بودن ِچه كسي فكر مي كني ...!

Ѽ ترانه نوشت : [ میثم ابراهیمی - چرا دستات سرده ... ♪ ♪♪ ♫ ]

سکوت ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


دوشنبه 9 بهمن1391
آسمان نوشت نویسنده: حیران

و شاید رستگاری ...

در  ِ این تنهایی را
گِل بگیر
شاید غاری شد ،
به خوابی طولانی فرو رفتی ...

:: به یک جاهایی می‌رسی گاهی که هیچ وقت فکرش را هم نمی‌توانستی بکنی ، در مخیله‌ت نمی‌گنجید و فکر می‌کردی فرسنگ‌ها و فرسنگ‌ها از آن حالت‌ها فاصله داری ، اما حالا باید بروی و گذشته‌ات را ببینی که چه طور شد داری می‌شوی همان‌چیزی که از آن متنفر بودی ، باید بروی تمام حرف‌های گذشته‌ات را ، تمام حرکات گذشته‌ات را ، تمام فکرهای گذشته‌ات را و تمام خیال‌های گذشته‌ات را از توی زیر زمین  ِ تاریک و نمور مغزت بکشی بیرون و بریزی زیر آفتاب و خوب زیر و روی‌شان کنی و از بوی گندشان هم نترسی ، باید تمام چراغ‌ها را خاموش کنی و فیلم زنده‌گی‌ات را بگذاری و بعد اسلوموشن‌ش کنی و تکه‌تکه و با دقت نگاه کنی ، باید بفهمی چه غلطی کردی که رسیده‌ای این‌جا ، باید بفهمی چه خیالی از سرت گذشته که پرت شده‌ای این‌جا و باید ببنی که در جریان نفس کشیدن‌هایت چه بلایی سر خودت آورده‌ای که دیگر شش‌هایت مزه‌ی هوای خوب را نمی‌چشد ، باید برگردی و دوباره ببینی همه چیز را ، دیر می‌شود روزی که دیگر هیچ فایده‌ای ندارد ، دیــــــــــر ...
ʚϊɞ چند سال قبل ، فکر میکردم همیشه باید کسی باشد که حرف هایم را بشنود و بعد این حرف ها  مثل یک راز  بین من و او باقی بماند ؛ اما حالا فکر می کنم ، بعضی از حرف ها را نمی شود به کسی گفت ، به هیچکس ! جز خـــــــدا ...
ʚϊɞ یکی از مسخره‌ترین جمله‌هایی که یک بار خوندم این بود که "درکت می‌کنم، بیشتر از اونی که حتی خودت خودت رو درک کنی"... خب لعنتی، می‌خوای دلداری بدی، بده!! اما دیگه شر و ور نگو که!! :|
ʚϊɞ شعری بخوان تا تازه شود این روزهای تکراری ، شاید فرجی شد ، شاید این کتاب ورقی خورد ، شاید داستانی تازه آغاز شد ، شاید به احتمال تو نزدیک شوم ...
ʚϊɞ بعضی آدما چطور می‌تونن خیانت کنن ؟! چطور می‌تونن با کس ِ دیگه بخوابن ؟! من بالـشم رو عوض می‌کنم خـوابــم نمی‌بره !!
ʚϊɞ استاد می‌شدی ؛ وقتی درس ِ امروز ، شکستن ِ من بود !
ʚϊɞ آب رسانا نیست ... وگرنه زیر ِ باران به تو رسیده بودم !

Ѽ ترانه نوشت : [ علی اصحابی - تا کی ... ♪ ♪♪ ♫ ] 

گِل بگیر تنهایت را ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


جمعه 6 بهمن1391
آسمان نوشت نویسنده: حیران

این یک وصیت‌نامه است !

بدانید که من تنها
یک دشمن داشتم
که نام‌ش
دل‌تنگی بود ...

:: دلم هوای پارک کرده ، هوای بچه گی ، تاب سواری ، اینکه با دنیایی ذوق بنشینم روی تاب و هی تاب بخورم ... رفت و برگشت ! تاب بخورم و به رفتن ها و برگشتن ها فکر کنم ... به اینکه زندگی شبیه یک تاب است ... آدمها را میبرد ... گاهی از دلت ، گاهی از زندگیت ، گاهی هم از باورت ؛ آدمها را میبرد و دلتنگی می آورد، ذوق کور می کند و خستگی و سکوت را جایگزینش ... دلم تاب می خواهد ، از همان تاب های بچگی با خنده هایی از تهِ دل ... و ... رها شدن از دستِ تاب زندگی ؛ کاش کسی پیدا شود و آرام در ِ گوشش بگوید دیگر کسی برای رفتن باقی نمانده خودت را خسته نکن ...
ʚϊɞ اندوه که از حد بگذرد جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مـزمـن ! دیگر مـهـم نیست ، بودن یا نـبودن؛ دوست داشـتــن یا نداشتن ... آنـچه اهـمـیـت دارد کشداری رخوتناک حسی است که دیگر تـو را به واکـنـش نمی‌کشاند ! در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق می شـوی و نـگـاه می‌کـنی و نـگـاه ...
ʚϊɞ من و تو خیلی کارهای نکرده ، به دنیا بدهکاریم !!! مثل یک عکس دو نفره ، یا یه چرخ زدن بی دلیل تو خیابون ، یا بستنی خوردن تو یه روز برفی ، حتی مریض شدن و گلو درد به خاطر بستنی روز برفی !!!
ʚϊɞ تنهایی !!! یعنی یه وقت هایی هست می بینی فقط خودتی و خودت ، رفیق داری ، همدرد نداری ! خانواده داری ، حمایت نداری ! عشق داری ، تکیه گاه نداری ! مثل همیشه همه چی دارم ولــی ...
ʚϊɞ من اگر نباشم ، باور کن هیچ اتفاقی نمی افتد ، خیابانی بسته نمی شود ، تقویمی در هم نمی ریزد ، اما ... اما ؛ تنها موهای مادرم کمی سپیدتر می شود و شاید فقط گور کنی را کمی خسته کنم ...
ʚϊɞ قرنهاست جستجوگر آدم هستم ، تا لذت خوردن یک سیب سرخ را با او تجربه کنم قرنهاست !!! مشکل از من نیست ؛ نه من ؛ نه سیب سرخ نه شیطان ؛ تو نایاب شدی آدم ...
ʚϊɞ با من لج نکن بغض لعنتی ، این که خودت را در گوشه ی از گلویم قایم کنی ، چیزی را عوض نمی کند ، آخر یا اشک می شوی در چشمانم ؛ یا عقده در دلم !!! هر دو را زیاد دارم ...

Ѽ ترانه نوشت : [ میعاد - روزهای خوب ♪ ♪♪ ♫ ]

تاب بازی :-( 



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


سه شنبه 3 بهمن1391
آسمان نوشت نویسنده: حیران

کام تلخی ...

روی سنگ قبرم سفارش داده ام
نام و تاریخ تولد تو را بنویسند
تا که هر وقت آمدی بر مزارم !
دنیارا به کامت تلخ کنم عزیزم !

:: در روزمره‌گی‌ها گم شدن ، بدترین درد است ، پس نیاز است آدم گاهی بلند شود و برود از روزهای معمولی‌ش و برود از نفس کشیدن‌های تکراری‌ش ، فکر می‌کنم اصلاً لازم نیست بنشیند و فکر کند که کجا باید برود ، فقط باید برود ، فقط باید کمی فاصله بگیرد از عادت‌ها ، آدم معمولاً نمی‌فهمد ، ولی این عادت ، این سکون ، یک چیزی هست که حتی دریا را می‌کند یک مرداب کوچک و سیاه و بدبو ، آدم باید آن‌قدر دور بشود که بتواند زنده‌گی‌ش را از دور خوب نگاه کند ، ببنید داشته آن‌جا چه غلطی می‌کرده است به نام زنده‌گی ، داشته آن‌جا چه‌قدر هوا را آلوده می‌کرده با نفس‌هایش ، داشته آن‌جا روی گرده‌ی زمین ، چه‌قدر اشتباه ، تلنبار می‌کرده است ، آدم گاهی باید برود و دور شود از زنده‌گی‌ش ، از خودش ...
ʚϊɞ تکلیف اتاق تاریک را کلید برق ، روشن میکند و تکلیف سیگار زر را کبریت بیخطر ! تکلیف دهلیزهای درون را نه کلید برق ... نه کبریت بیخطر ، تنها اندکی خدا میبایست خدایی که سخت نایاب است ...
ʚϊɞ در چشم های من آجر می چینند ، دیوار خانه ی تو هر روز بالاتر می رود ، خداحافظ محبوب من ! تو را دوباره نخواهم دید حالا که این شعر را می نویسم کارگرها آنجا مشغول کارند ...
ʚϊɞ هرشب ، خواسته اَم از خدا  که خیر بنویـسد زندگی ـَم را ، کسی چه میداند  که من ، پـیش ِ گوشش سپرده اَم که خیرَم" تـو "بـاشـی ...
ʚϊɞ کدام پل، کجای این جهان شکسته است ، که هیچکس به خانه‌اش نمی‌رسد ...
ʚϊɞ دلبری هاش به ما بود ، دلش با دگری ، دلمان برد برای بهترین بازیگری ...
ʚϊɞ پا به راه بگذار ؛ مقصد منم ، راه ـها ... هر کجا که میخواهند بروند ...
ʚϊɞ یار کشی کردیم ، من قفل ها را برداشتم ، تو کلید ها را ...

Ѽ ترانه نوشت : [ مسعود امامی - دلواپسی♪ ♪♪ ♫ ]

بدون شرح ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


چهارشنبه 27 دی1391
آسمان نوشت نویسنده: حیران

زنده‌گیم حیرانی‌ست ...

زنده‌ بودنم به حیرانی‌ست ؛
به این است که بشکنم
و دوباره بسازی‌ام !
به این است که خراب شوم و دوباره بنایم کنی.
به این است که هی بیایم سویت و دورم کنی.
می‌دانی ؟! زنده‌گیم ...
همین چیزهای کوچکِ تکراری‌ست ...

:: تا وقتی باری روی شانه هایت سنگینی میکند هرچقدر هم که زیر ِ این بار دست و پا بزنی و له شوی خیلی درد را نمی فهمی ، همین که بار را برمی دارند همین که همه جا آرام می شود تازه می فهمی چقدر درد کشیده ای ؛ زخم های تازه بماند ، تازه میفهمی زخم های کهنه ات هم سر باز کرده اند ، تازه می فهمی چقدر خسته ای ، چقدر خسته ... !!!
ʚϊɞ یه افسانه قدیمی میگه : اونایی که شبا خوابشون نمیبره به این دلیله که تو خواب یه نفر دیگه بیدارن ! راست و دروغش هم با خودشون !!!
ʚϊɞ ماه باشی یا ستاره ی دنباله دار ، فرقی ندارد ... در سایه خورشید دیگری که باشی ، محکوم به خاموشی می شوی ...
ʚϊɞ درعجبم عجیب ! ادمهایی که دیروز دوستشان داشتی ! امروز آدم هم حسابشان نمی کنی ...!
ʚϊɞ نشانی ام عوض نشده هنوز در همین خانه ام...! فقط دیگر... زندگی نمی کنم ...!
ʚϊɞ با تو سر می‌کنم زمستان را ، با تو که دست‌های گرمی داری "مخاطب خیلی خاص"
ʚϊɞ تو را به خدا بگذارید ، هر کسی هر چه دلش خواست ، لااقل به خواب ببیند !!!
ʚϊɞ با دوری می‌شود ساخت اما با دوری در نزدیکی نمی‌شود کاری کرد ...

Ѽ ترانه نوشت : [ اندی - خداحافظ ♪ ♪♪ ♫ ] حتما گوشش کنید ، خیلی زیباست ... از دل خونده ....

شکسته ام ، مرا بساز ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت


یکشنبه 24 دی1391
آسمان نوشت نویسنده: حیران

هجرت ...

باید بروم
و بگذارم نسیم اروند
نه موهایم را
که زنده‌گی‌م را پریشان کند ...

:: دلتنگ که باشی بهانه های گریستنت زیادند ، دردهای بزرگ را که هی پنهان کنی و لبخند بزنی برای اتفاق های کوچک و مسخره ، اشکهایت را رها میکنی ... خیابان ، کوچه ، پشتِ پنجره ، کنجِ اتاق فرقی ندارد ، دلتنگ که باشی ، ابرهای دلت می بارند ، بی آنکه بخواهی ، با بهانه یا بی بهانه !!! :( همه ی حرفا که آخه گفتنی نیست !!!!
ʚϊɞ تقویم ها دورغ می گویند ؛ فصلها همه یکرنگ هستند ، بهار و زمستان فرقی ندارد ، وقتی تمام ِ روزهای من همرنگ ِ شبهای توست و تمام ِ فصلهایمان بیتاب ...
ʚϊɞ دوست دارم زمستانی را که معافم می کند از پنهان کردن دردی که در صدایم می پیچد ، و از اشکی که در نگاهم می چرخد و به همه می گویم سرما خورده ام !!!
ʚϊɞ میدانم یک روز هزار پروانه روی شانه هایم سر از پیله در خواهد آورد ، از این همه کرم هایی که لای خاطراتم می لولند ...
ʚϊɞ داستان‌مان را شروع کن ! چه قدر حیرانی در مقدمه ؟! چه قدر پرسه با کلمه ؟! چه قدر درد ؟!
ʚϊɞ من و تـو هرگز به تفاهم نمی‌رسیم ، وقتی حتی در الفبایمان هم سرشار از تفاوتــ ـیم ...!
ʚϊɞ میان دست‌های من ، زمستان غوغا می‌کند ، بهار دست‌های‍‌ت کو ؟!
ʚϊɞ دل‌تنگی، بغض ، آه ، اشک و حیرانی ، لشکر احزاب ِ غم‌ند ...

Ѽ ترانه نوشت : [ گروه سون - اعتراف ♪ ♪♪ ♫ ]  گوش بده ...

باید از این شهر بروم ...



:: موضوعات مرتبط: دل نوشت